مادر

ای زنی که اندیشه در تو مرد افکن است ، من مرد نباشم و نامرد باشم اگر در میدان شرح و وصف تو دم از مردی زنم که زن هیچگاه مرد نمیشود امّا مردانه تر از مرد تواند شد اگر مردی و مردانگی را به غیرت و ایثار و از خود گذشتگی بدانیم و تو ای مادر !  ای بزرگترین مرد هستی که مردان در مقابلت زن به حساب می آیند بلکه کمتر از این ظنّ به حساب می آید که در نزد خداوند قلم صوابی و ثوابی عظیم تر از نوشتن از مقام تو نیست و من تو را فرزندانه می خوانم و مادرانه می نویسم
مگر جز این است که این واژه ها فرزندان روح منند آیا برای مادر چیزی عزیزتر از فرزند هست؟
پس بگذار تو را مادر بنویسم و بخوانم که دل من سخت گرسنه آن نان حقیقی است که نامش محبت است که امروزه روز اگر آن نان را به قیمت جان خواهی هیچ کس نمیدهد که غذای محبت نان نیست که نگاهی است گرم و عاشقوار در چشمی برچشمی یا که لبخندی است بر لبی لبالب از مهر و یا کلامی است خلاصه یک قلب و قلبی خلاصه یک عشق و گاه باشد اشکی باشد در دیده درد دیده ای که بر دیده درد دیده ای اشکی را دیده باشد .
 ولی مادرم ای تنت تندیس درد ؛ درد من اینست که درد تو را آنسان که باید و شاید به نوشتن نمیدانم و نمیتوانم ، باید که دعای بی ادعایت الهام بخش دل من گردد وگرنه این واژه ها در نوشتن از مادر همچون طفلان بی مادرند ، سرگشته و بی سامان که قصه پر غصه تو را در نوشتن ، باطلی خیال است که اگر زن چنان است که تویی ، باید بگویم مرد در جایگاه زن ، جایی ندارد ، زیرا زن در مقام مادر، فرشته میشود بلکه از آن برتر و سرتر که در برابر زیبایی بیکرانه دل تو ، زشت است از زیبایی فرشته سخن گفتن که فرشته رویان بهشت از رشک آن اشکهایت همگی حسرت میشوند چرا که آنجاست جلوه گاه حقیقی عشق ، جایی که مادر با اشک خویش بر درگاه روح تمامی اشکها یعنی خدای عاشقان ، نقش اشک را از چشم فرزند میشوید و با آن الماس های التماس یعنی اشک ، شب بی پایان غم را در دل فرزند به طلوع صبحی بی غروب آبستن میگرداند .
اینک نگارینا تو به من بگو زخم های مرگبار محرومیت دل را کدامین محرم ، مرهم خواهد نهاد ؟  واین غم سهمگین قسمت را با که باید قسمت کنم ؟
از تو میپرسم ای اشرف مخلوقات را اشرف که درد با تو آشنا ترین بوده است زیرا تو با عشق ، آشنا ترین بوده ای که  در سرنوشت تو عشق مقدّر است چونان که در سرنوشت عشق رنج مقدّر است زیرا قدرت عشق است که مادر میسازد ، لیک قدرت رنج است که عشق می سازد که عشق ،
بی مادر وجود ندارد و مادر، بی عشق
و تو ای مادرم ، ای عشق را پدر، تو را سخت بیتابم ، بتاب بر من که لبخندت مثل خورشید است ، نه ، که خورشید لحظه ای از لبخند توست ، به راستی کدامین خورشید چون تو شب و روز در طلوع است ؟ و منت اکنون در شب تارم ، گرفتارم ، که انگار همه هستی برایم بی رحم ترین نامادریهاست چرا که زندگی به من فهماند آن فرزندی که در زندگی در بند پند چون قند مادرش باشد ، بند تلخی های ایّام او را اسیر نتواند کرد وآن که صحبت گرم مادر را نشنید از نامادری های سرد روزگار به جبر خواهد شنید که شنیدم وقتی من به دنیایت آمدم ، سلامت تو از دنیا رفت و تا من فرزند تو شدم ، تو فرزند رنج شدی ای خورشید زندگیم ؛ اینک که ابرهای تیره اندوه ، آسمان زندگی را فرا گرفته اند ، اگر تو راستگو و راستپو و راست بین و راست دین نبودی ، من از راستی ، براستی که چیزی نمی دانستم و تنها فروغ دروغ بود که عرصه گاه زندگیم را تاریک میکرد ...   پس وای بر من اگر تو مرا همراهی و همقدمی نکنی که بی تو خسته ام ، ورشکسته ام ، دلشکسته ام