تمدن و جامعه اسلامى در خود، سازوکار بزرگترین نظام علمى را پرورانده و درنوردیده و شخصیت هاى فاخرى را در حوزه هاى مختلف علمى چه در علوم محض و چه در علوم عقلى و چه در علوم نقلى و شرعى داشته است. این که در سده هاى اخیر و به ویژه در دو سده ى اخیر گرفتار فقر علمى به شکل عام و فقر تئورى و نظریه پردازى به طور خاص هستیم، بسیار آزار دهنده است و براى کسانى که به هویت اسلامى و ملى و تاریخ خود دلبستگى دارند، مسأله اى اساسى و جدى است.پس این حدیث مکرر، هم چنان نامکرر است. از این جهت که تا به پاسخهاى اساسى نرسیده ایم هنوز سؤال باقى است. گمان نبریم که چون این سؤال قدیمى است پس می شود آن را بایگانى کرد. این سؤال ها از آن جهت که دربارهى مبرمترین نیازها است، هنوز سؤال است. همچنان که ده ها مسأله ی دیگر اجرایى و فکرى در حوزه هاى مختلف، هنوز مساله است. گرچه از عمر این سؤال ها دیرى است که می گذرد. گاه تصور می کنیم چون زمانى بر سؤالى گذشته است و گفتارهاى درونى دربارهى آن با هم داشتهایم یا کسانى دیگر داشتهاند، مى شود این سؤال را مختومه تلقى کرد. اما حقیقت این است که این قبیل سؤالات را نمی توان به راحتى کنار گذاشت. دیدگاه هایى در علل افول علمى درباره ى افول علمى از منظر سبب جویانه و علت گرایانه، نظریات متعددى ابراز شده است. طرح این نظریات می تواند مدخلى باشد براى آنچه قصد داریم به آن نزدیک شویم. چرا ابوریحان ها، زکریاى رازى ها، بوعلى سیناها، فارابى ها، ملاصدراها و... و در حوزه علوم شرعى محض شیخ طوسى ها و دیگران کمیاب شده اند؟ چرا در جامعهى ایران که با توجه به تنوع اقلیمى و تنوع استعدادى زمینه هاى مختلف براى پرورش استعدادهاى ناب داشته ستبه این نقطه رسیده ایم که از خلقهاى مشابه هم عاجز شده ایم؟ به این سؤال پاسخهاى گوناگون داده شده است. برخى رویکرد تاریخى آن را به قرنهاى دوم و سوم هجرى برگردانده اند. من منظرهاى مختلف را ذکر مى کنم تا وقتى به آن نتیجه نزدیکتر شدیم، بتوانیم قضاوتى قریب به واقع داشته باشیم. محدودیت عقلگرایى برخى از کسانى که به این سؤال پاسخ دده اند، به این نکته اشاره کرده اند که ریشه ى انحطاط علمى در جهان اسلام به عقبگرد دولت عباسى از گرایش عقلى معتزلى به گرایش ظاهر گرایانه و اهل حدیث، برمى گردد. آنانى که با مباحث اولیه تاریخ تمدن اسلامى آشنا هستند، مى دانند که تا دورهى متوکل شاهد رواج اندیشه ى اعتزالى در تمدن اسلامى هستیم، که از ناحیهى زمامداران عباسى وقتحمایت مى شود. در همین دوره است که دارالحکمه راهاندازى می شود. ترجمه ها اتفاق مى افتد. گرایش به علوم فلسفى، عقلى و علوم محض سرعت پیدا مى کند. از دوران منصور و مأمون و تا حدى معتصم دورهى رونق تفکر عقل اعتزالى است. با آمدن متوکل وقایع متعددى در حوزه زمامدارى جهان اسلام اتفاق مىافتد، از جمله توفق اهل حدیث و کنار گذاشتن معتزله و برکنارى و محکوم کردن علوم عقلى. کتاب فروشان فلسفى محکوم و مجبور می شوند که کتاب فلسفى نفروشند، سران تفکر عقلى اعتزالى در شرایط انسداد قرار می گیرند و جریانهاى ظاهرگرا و اهل حدیث میدان مىیابند. برخى مورخان دورهى معاصر که تاریخ تمدن اسلام را تحلیل کرده اند - به ویژه کسانى که داراى گرایشهاى اعتزالى در جهان غرب بودند2 تلاش می کنند تاریخ تمدن اسلامى را به گونهاى قرائت و روایت کنند که انحطاط تمدن اسلامى و افول علم در جهان اسلام از دورهى متوکل به بعد آغاز شده است;یعنى از وقتى که سلطه ى سیاسى تصمیم گرفت جریان عقلى را محدود کند و جریان ظاهرگراى اهل حدیث را تقویت کند. این نگاه صائب نیست. مسلما حرکت متوکل به روند رشد جهان اسلام ضربه زد، اما متوقف کنندهى آن نبود. شاهد بر این ادعا این است که روند شتاب تمدن اسلامى عمدتا در نیمهى دوم قرن سوم به بعد و قرن پنجم است و بسیارى از عالمان بنام - چه در علوم محض و چه علوم عقلى و فلسفى - به قرون بعدى متعلق هستند. بنابراین، رویکرد متوکل نتوانست جریان علم در جهان اسلام را متوقف کند. جریان علم در جهان اسلام آنقدر چشمه هاى متکثر داشت که سلطه سیاسى نمی توانست همهى این چشمه ها را ببندد. ویژگى قدرت فکرى و فرهنگى جهان اسلام این بود که تحت تفکر دینى به گونهاى تکثر پیدا کرده بود که سلطه ى سیاسى نمی توانست، همهى منافذ دانش را کنترل کند. از اینرو، مى بینیم برغم تحرک متوکل و برخى خلفاى بعد از او، علوم عقلى و علوم محض در جهان اسلام نه تنها افول نکرد، بلکه شاهد شتاب آنها هستیم; زیرا بخش گسترده اى از مکتوبات و تالیفات غیر ترجم هاى و تحلیلى علوم عقلى و علوم محض به قرون بعد مربوط می شود. رابطه ى قدرت و دانش در نظامیه ها نگاه و تحلیل دوم در ارتباط با تاریخ تمدن و علوم و تحلیل انحطاط آن، از برخى مصنفان و تحلیلگران است که تلاش کرده اند، حرکتخواجه نظام الملک طوسى در ساخت نظامیه ها رامقدم هاى براى تحدید علم در جهان اسلام و رکود آن معرفى کنند. مى دانید که یکى از شبکه هاى زنجیرهاى مدارس در جهان اسلام نظامیه ها بودند که به اعتبار بنیانگذار آن - خواجه نظام الملک طوسى وزیر مقتدر سلجوقى - به نظامیه ها شهرت یافتند. نظامیهى بغداد، نیشابور، مرو و... شبکهاى از مدارس علمى بودند که توسط خواجه نظام الملک تاسیس شد. رابطه ى دانش و قدرت که برخى از آن سخن گفتهاند در این مدارس تا حدود زیادى خودش را نشان داد. وزیر مقتدر سلجوقى در این منطقهى وسیع که در اختیار دولتسلاجقه بود - از آسیاى میانه تا ایران فعلى و قسطنطنیه و مناطق دیگر که گرفتار تشتت فکرى و عقیدتى و مذهبى بود و ادارهى آن را مشکل می کرد - به تاسیس نظامیه ها اقدام کرد. در نظامیه ها مواد درسى و اساتید همه پیرو مذهب شافعى بودند و تنها مذهبى که تدریس می شد، فقه شافعى بود. علوم عقلى و دیگر علوم تدریس نمی شدند و در حاشیه قرار داشتند. این مدارس تنها در علوم شرعى و علومى که به علوم شرعى ارتباط پیدا می کرد، در قالب فقه شافعى فعال بودند. این نظریه می گوید: انحطاط علم در ایران وقتى آغاز شد که نظامیه ها در ایران رشد کردند. نظامیه ها به دلیل حمایت از سلطه ى سیاسى دولت، پشتیبانى مادى و اقتصادى می شدند و در نتیجه به مرور زمان شاهد محدود شدن دایرهى علوم در جهان اسلام - به ویژه در ایران - هستیم;زیرا مهد این نظامیه ها عمدتا ایران بود. این نظریه مستنداتى هم دارد که با نقد مختصرى از آن عبور می کنم. ساخت و ساز نظامیه ها مبدا تاریخى انحطاط علم در ایران نیست;زیرا ویژگى دانش در ایران و جهان اسلام، تکثر سرچشمه ها است. اگرچه خواجه نظام الملک مسیر خاصى را ایجاد کرد ولى نتوانست مسیر دانش را مسدود کند. اینگونه نبود که نظامیه ها تنها مدرسه هاى دانشساز در جهان اسلام باشند. براى نمونه ابن جبیر اندلسى که سال 180 یا 190 هجرى به بغداد آمده است، می گوید: «در بغداد سى مدرسه فعال وجود داشت که یکى از آنها نظامیه بود». نظامیهى بغداد و نیشابور پررونقترین نظامیه ها بود;زیرا در نظامیه بغداد غزالى حضور داشته و در نظامیهى نیشابور امام جنیدى و دیگران. حتى مى بینیم در دورهى خلفاى عباسى مثل المستنصر بالله که مدرسه مستنصریه را ساخت، تنها فقه شافعى تدریس نمی شود، بلکه فقه مذاهب چهارگانه در مدرسهى او تدریس می شود. هجوم مغول و انزواى دانش دیدگاه سوم دربارهى علل انحطاط علمى ایران، مسأله ی هجوم مغول را مطرح می کند. وقتى مغولها به شرق اسلامى حمله کردند، شرق اسلامى زمین خورد. حقیقتا هجوم مغول به ایران به لحاظ وسعت تخریب و درهم ریختن ساز و کارها و ساختارهاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى یک پدیدهى تاریخى بود. از مهمترین ضربه هاى هجوم مغول به ایران و شرق اسلامى، انهدام سیستم آبیارى است که سیستمى تاریخى در شرق اسلامى بود. در مناطق شرقى آب مسأله ی جدى به شمار مىآمد;از این رو، همواره واژهى آب و آبادى با هم آورده می شد. دسترسى به آب در شرق، فرایندى تاریخى دارد و یک روزه حاصل نشده است. سال ها و قرنها گذشته تا یک شبکهى آبیارى فعال شده است. یکى از تاثیرات هجوم مغول تخریب این شبکه هاى آبیارى بود. اقتصاد شهرنشینى و کشاورزى به هم ریخت. کتابخانه ها به شدت نابود شد، یا در معرض نابودى قرار گرفت. طرفداران نظریهى سوم، هجوم مغول به ایران را عامل انحطاط مى دانند و معتقدند که بعد از هجوم مغول پروندهى علم در شرق اسلامى بسته شد. گاهى به نظر مىآید این دیدگاه، از جهات مختلف نظریهى قابل توجهاى باشد. در تاریخ ایران که همیشه در معرض خطرات تاریخى بوده است، از اسکندر تا حملهى مغول، هیچ حادثهاى نتوانستشبکه هاى آبیارى را در هم بریزد. اما حملهى مغول این تاثیر را داشت. ولى آیا واقعا می شود این نظریه و دیدگاه را تایید مطلق کرد؟ آیا شروع افول علم در ایران از زمان هجوم مغول بوده است؟ بعد از گذشتیک دوره از هجوم مغول، با توجه به ویژگىهاى جامعهى ایرانى و شرایط درونى علم، به سرعتبه بازسازى رسیدیم. هجوم مغول، جامعهى ایرانى را از تکاپو نیانداخت. طولى نکشید که در حوزه هاى مختلف، جامعهى ایرانى مجددا وارد دورهى دانشسازى شد و می توان گفت کمبودهاى قبلى را جبران کرد. در دوران هلاکو، خواجه نصیر رصد خانهى مراغه را افتتاح می کند. دوازده سال طول می کشد تا این رصد خانه ساخته شود. رصدخانه یک آکادمى علمى جامع است که خواجه نصیر آن را در مراغه تاسیس کرد. شخصیتهایى را هم از اطراف جهان اسلام جمع و به آنجا دعوت کرد. ذوق علمى و ابتکار فردى خواجه نصیر توانست میراث اسلامى را در این دوره حفظ کند که بسیار قابل تقدیر است. خواجه چهار صد هزار کتاب در رصدخانه جمع کرده بود. این رقم در آن شرایط که کتب دستى نوشته می شد، خیلى تعجبآور است. اگر سهم تولید ناخالص ملى را در پژوهش و توسعه در نظر بگیریم، می توانیم به خوبى وضع عمومى جامعه را دریابیم. در آن زمان یک دهم موقوفات که رقم عمده اى می شود، سهم رصدخانه مراغه بوده است. بازسازى بعد از هجوم مغول، تنها به خواجه اختصاص ندارد. توانایىهاى درونى جامعه ایران براى بازسازى علمى آنقدر قوى بود که چند دههى بعد، رصدخانهى مراغه تاسیس شد. امراى قابل و فهیم ایرانى مثل خاندان جوینى کنار ایلخانان مغول قرار گرفتند و به آبادانى جهان اسلام پرداختند. بغدادى که مغولها خاکش را با توبره برده بودند در زمان وزارت جوینى از گذشتهاش بهتر شده بود. در یک دورهى کوتاه، بغداد دوباره رونق قبلى خودش را پیدا کرد. یکى دیگر از وزیران دانشمند و فهیم، خواجه رشیدالدین فضل الله وزیر ایلخانان است. محلهاى که در دورهى وزارت او به عنوان شهرک علمى تاسیس شد، یک پدیده است. این که این مقدار آدم با انگیزه هاى دانشجویى یک جا جمع شوند، نشانگر رشد علمى و بازسازى عظیم فکرى و فرهنگى است. حملهى مغول یک چیزى است و این که این آدمها از این ضربهى روانى خلاص می شوند و به سراغ دانش مىآیند، چیز دیگرى است. خواجه رشیدالدین فضل الله در نامهاش سوانح الافکار که به همتیکى از فضلا چاپ شده، آورده است: «شش هزار طالب علم را که از دیگر ممالک اسلامى به امید تربیت آمده بودند، در دارالسلطنه تبریز ساکن گردانده ایم». در همین نامه آورده شده که: «هزینه ارزاق و شهریه آنان از محل خراج و درآمد جاهایى مانند هند و قسطنطنیه پرداختشود، تا با خاطر آسوده به افادت و استفادت مشغول گردند. همچنین تعیین می شود که طالبین علم با توجه به ذهن و استعداد، پیش کدام استاد تحصیل کنند». در این شهرک علمى، هم علوم عقلى و هم علوم نقلى و فروع و اصول تدریس می شده است. پس برغم آنکه هجوم مغول ارکان تمدن شرق اسلامى را به هم ریخت، اما این که بخواهیم عامل افول علمى جهان اسلام و از جمله ایران را این هجوم بدانیم، شاید نظریهى جامعى نباشد. تقسیم و درجه بندى علوم نظریهى چهارم، استناد انحطاط به نگرش اسکولاستیک و مدرسى است. برخى از صاحبان این دیدگاه تاریخ غرب را کپىبردارى می کنند و بر تمدنها و جوامع دیگر تطبیق مى دهند. آنان سیر تاریخى غرب را بر ایران و جهان اسلام تطبیق کرده و می گویند انحطاط علم از وقتى آغاز شد که علم به اعلى و ادنى و متوسط تقسیم شد. در آیینهاى مدرسى و اسکولاستیکى قرون وسطا، علم اعلى الهیات بود و بقیه علم مکمل بودند. کسانى که از نظریهى فوق طرفدارى می کنند، معتقدند وقتى علم طبقهبندى شد، همه چیز در خدمت علم اعلى قرار گرفت;هم امکانات، هم تفکرات و هم منزلتهاى اجتماعى. ویژگى قرون وسطا این بود که یک علم اعلى وجود داشت (علم الهیات) و در اختیار کشیشان و اسقفها بود و دیگر علوم، علوم مکمل یا علوم مقدمى و علوم آلى بودند. البته اگر علمیت آنها مقبول مىافتاد. اینان گفتهاند در جهان اسلام و از جمله ایران از وقتى که الهیات علم ارفع شد، شاهد انحطاط علم بوده ایم. کم و بیش در برخى مکتوبات و سخنرانىها دیده می شود که می گویند تا وقتى ابوریحانها، بوعلى سیناها و شیخ مفیدها در عرض هم منزلت داشتند، دورهى اوج تمدن بود. وقتى که منزلتها پایین آمد و علم ارفع علم الهیات و علوم مرتبط با آن شد، پرونده اعتلاى علمى در جهان اسلام بسته شد. این نظریه به گونهاى اقتباسى از روند تاریخ تمدن غربى و علم غربى است، اما واقعیت در جهان اسلام آن است که هم در حوزهى فکرى و هم در حوزهى اجتماعى;یعنى هم در فضاى اندیشه و هم در فضاى واقعیتحتى در اوج دوران تمدن اسلامى علوم ارفع، علوم الهى بوده اند. ابن سینا به عنوان متخصصى که در حوزه هاى مختلف علمى حرکت کرده، وقتى طبقهبندى علمى می کند علم ارفع را علم عقاید مى داند. ویژگى تمدن اسلامى حل این پارادوکس است که در عین طبقهبندى علوم، مجال کافى به علوم نازل داده شده است. البته این خود بحث دیگرى است که چطور می شود به طبقهبندى علوم پایبند بود و به علم اشرف اعتقاد داشت، اما در عین حال مجال براى علوم متوسط و نازل نیز وجود داشته باشد. ابن سینا در کتابهاى متعدد از جمله اشارات در نمط هشتم وقتى که به جایگاه و طبقهبندى علوم مى پردازد، اظهار می کند که کمال نهایى جوهر عاقل این است که جلوهى حق تعالى در او متجلى شود. در فضاى تمدن اسلامى حتى در اوج اعتلایش بر مبناى طبقهبندى علوم حرکتشده است. کارى که تمدن اسلامى کرد و ما باید امروز از آن الگو بپذیریم - البته نه به این معنا که عینا کپىبردارى کنیم - این که چگونه می توان طبقهبندى علوم را از لحاظ منزلت پذیرا باشیم و در عین حال مجال کافى براى دانشهاى متعدد فراهم باشد و این طبقهبندى مانع تکامل دانش در حوزه هاى خاص نشود. در واقعیات خارجى و منزلت اجتماعى در تاریخ تمدن اسلامى، دو گروه در جامعهى مسلمین منزلت ارفع داشتند. در بین اهل شریعت فقها و در بین اهل معنا عرفا. اینها منزلتهاى اول اجتماعى را داشتند. پزشک ولو این که پزشک خلیفه است و به او احتیاج است، اما در این سلسله مراتب قاضى ابویوسف منزلت اصلى را دارد، نه طبیب. اما در عین حال آنچه در حوزهى تمدن اسلامى بسیار قابل توجه و شگفت است آنکه برغم طبقهبندى علوم در حوزه تفکر و طبقهبندى منزلت در حوزه اجتماعى، مانع از این نشده که خوارزمىها، ابن هیثمها، ابوریحانها و... شکل بگیرند. این چهار نظریه، بیشتر نگاه تاریخى به علل افول علم در ایران است، ولى رویکرد دیگرى به ویژه در دهه هاى اخیر در کشور بوجود آمده که روبه رشد است و مکتوبات نیز به گونهاى این رویکرد را تعقیب می کنند. بر پایهى این نظریه علل افول علم در ایران به هنجارهاى فرهنگى - ارزشى جامعه ایران بر می گردد. هنجارهاى اخلاقى و افول علم اینان ریشه ى افول علم در ایران را هنجارهاى اخلاقى - ارزشى مى دانند و آن را خلقیات ایرانیان مىنامند. در این دیدگاه مشکل نه متوکل بوده و نه مغول. بلکه هنجارهایى است که در ما ایرانیان وجود دارد و مانع شتاب علم می باشد. از این نوع مکتوبات و مقالات کم و بیش در این دو دههى اخیر عرضه شده است. اشاره به نکته هایى از این قبیل که: علاقهى ما ایرانیان، همه چیز دانى است نه تخصصگرایى، بى برنامگى، بى ضابطگى، مسئولیت ناپذیرى، شعارزدگى، حسادت و عدم صداقت است که همهى اینها در کار علمى مشکلسازى می کنند. در کار علمى وقتى افراد در کنار هم به عنوان همکاران قرار می گیرند، صداقت، عدم حسادت و... خلقیاتى است که به روند تولید علم کمک می کند، ولى اینها در ما شکل نگرفتهاند. این روحیه را که ما ایرانىها خود را کارشناس همه چیز مى دانیم و نظر می دهیم، به عنوان عوامل اصلى انحطاط علم در ایران مطرح می کنند و می گویند علت افول علمى در جامعهى ایران هنجارهاى فکرى، اخلاقى و ارزشى است. بی تردید ما گرفتار ضعفهاى جدى این چنینى هستیم. واقعیتهاى اجتماعى این است که در بسیارى از این موارد ضعفهاى اصلى داریم. پس وقتى در مقام نقد این نظریه بر می آییم به معناى این نیست که این عوامل منتفى است. بلکه یکى از عمدهترین مشکلات اجتماعى یک سرى از این ویژگىهایى هست که حتى زندگى اجتماعى و مدنیت را مشکل می کند، چه برسد به تمدنسازى. اما کسانى که این سخنان و نظریه را مطرح می کنند، به عوامل این هنجارها نمى پردازند. آیا این هنجارها ذاتى ایرانىها بوده است؟ فطرى بوده است؟ یا مربوط به یکى از دوره هاى تاریخى است؟ اگر مربوط به دوره هاى تاریخى است، عوامل شکلگیرى آن چیست؟ نمی شود گفت جامعه و مردمى از اول با این شیوهى اخلاقى به دنیا آمدند. راجع به هیچ قومى نمی شود، اینگونه قضاوت کرد. جامعهى ایرانى در قرنهاى متوالى شکوفایى علمى داشته است. اگر بین این خلقیات و رونق علمى ارتباطى هست که هست، معلوم می شود در این دوره ها این ناهنجارىهاى اخلاقى را نداشتهایم. اگر در رصدخانه مراغه صدها دانشمند کنار هم جمع می شوند و کار می کنند، اگر در شهرک علمى رشیدالدین شش هزار نفر طالب علم کنار هم قرار می گیرند و حرکت علمى آغاز می کنند، نشاندهندهى برنامه، ضابطه، همکارى علمى و ارتباطات علمى فعال است. در غیر این صورت اینها شکل نمی گرفت. علل اصلى افول علم در اینجا وارد بحث دیگرى می شوم. البته در حد طرح بحث است. تا دورهى صفویه و حتى اگر شرایط مساعد می شد، اوایل قاجاریه را نمی توان دورهى انحطاط علمى محسوب کرد. برخى می کوشند تاریخ انحطاط را به عقب ببرند تا روان تاریخى جامعه را دچار تزلزل معنوى کنند. گویا خیلى عقب مانده ایم. طورى است که دیگر نمی شود کارى کرد. واقعیت این است که تا دوران صفویه مشابه دوران قبلى به زمین مىخوردیم ولى بلند می شدیم. این ویژگى قوم ایرانى است که زمین خوردن زیاد داشته اما بلند شدن هم زیاد داشت. مشابه آن چیزى که در عهد مغول داشتیم. ولى چند دهه بیشتر طول نمی کشد که دوباره خیزش علمى اتفاق مىافتد. تا پایان صفویه و حتى اوایل قاجاریه اگر شرایط خارجى محقق می شد هنوز امکان به پا خیزى برایمان فراهم بود. سنتها در حوزه هاى مختلف عقلى و علوم محض و علوم انسانى، انقطاع نبود. اگر چه استمرار هم نبود. گسست داشتیم ولى بین گسستهاى موقتبا دورهى انقطاع خیلى فرق است. گسستهاى تاریخى انقطاع نبودند. با تجدید قوا و ساماندهى مختصرى در دورهى صفویه در حوزهى علوم عقلى شاهد زندهترین و کاربردىترین سنت فلسفى هستیم. فلسفهى صدرایى فلسفهاى است که هنوز نتایج و ذخایرش پنهان است و قابلیت استفاده هاى فراوانى دارد. الان گروهى روى فلسفه صدرا کار می کنند. اگر این فلسفه با نیازها، بحثها و علوم جدید مواجه شود وآن را به سخنگویى واداریم، دستاوردهاى گرانبهایى خواهد داشت. در حوزهى هنرهاى مهندسى هم همینطور است. یکى از صاحبنظران خارجى دربارهى این توانایى می گوید: «هیچ قومى در جهان وجود ندارد که مانند ایرانىها با چنین مهارتى نقب بزند و آبیارى تحت الارضى احداث کند. در حوزهى معمارى و سایر فنون نیز وضع همینگونه است». تا عصر صفویه پروندهى علمى ما بسته نشده بود. اما در دو سه قرن اخیر گرفتار بداقبالى تاریخى شده ایم که از ناحیهى سلطه ى غربى گریبانگیر عالم شده است. نمىخواهیم بانگاه توهم توطئه، عیب را به گردن دیگران بیندازیم. وقتى از بحثهاى اجتماعى صحبت می کنیم تک عاملى نیست. در حوزهى بحثهاى اجتماعى عوامل مختلف و متعددى دخالت دارند. نمىخواهیم سهم هر یک از عوامل را انکار کنیم. زمامداران بىلیاقت، مردم کم حمیت و دیگر چیزها. اما واقعیت این است که نقش استعمار غربى در دورهى سرمیه دارى تاریخى غرب که همهى جهان را فرا گرفت، بسیار پراهمیت است. به جز تمدن غربى همه گرفتار این حادثهى مؤلمه شدند که فتیله هاى تمدنىشان پایین آمد. سرمیه دارى غرب از قرن 16 تا 18 سرمایه دارى تجارى است و از قرن 18 به بعد سرمایه دارى صنعتى است. در گروه سرمایه دارى تجارى یعنى قرن 16 تا 18، هدف انحصار در تجارت و پیدا کردن بازار و سلطه بربازار بود. نتیجهى حرکتسرمیه دارى غرب در قرن 16 تا 18 آن است که سرمایه ها به غرب منتقل می شود و مقدمهاى براى سرمیه دارى صنعتى می شود. وقتى به تاریخ آفریقاى شمالى نگاه شود که چگونه آدمربایى صورت گرفته، از کنار مادر و پدر فرزند ربوده شده، مو بر تن انسان راست می شو، در رمان ریشه ها از یک نویسنده دو رگه سیاه پوست آمریکایى که مىخواهد اجدادش را پیدا کند، سندهایى است که نشان مى دهد حرکتبردگان از آفریقا به آمریکا با چه وضعى بوده است! انبوهى از جمعیتسیاهپوستان در این حرکت و طرح استعمارى و انتقال سرمایهاى به نام برده به مراکز آمریکایى و... از بین رفتهاند. کسى مثل مونتسکیو که به عنوان واضع حقوق بشر و حقوق مدرن و... مطرح است، وقتى به مسالهى بردهدارى در قرن 18 و 19 مىرسد می گوید: «نباید به بردهدارى دست زد چون اقتصاد غرب را به هم مىریزد». او مدافع نظام بردهدارى است;به دلیل این که در تار و پود استعمار سرمیه دارى تجارى اول - دوره سرمایه صنعتى غرب - بردگان نقش قابل توجهاى داشتهاند. در آمریکاى لاتین تمدنهاى دیگر به وسیله استعمارگران نابود می شود. این سرزمینها تمدندار بودند. اینگونه نبوده که غربىها رفته و آنجا را آباد کرده باشند. در قارهى آسیا، ثروتهاى آسیا به خصوص هندوستان و جاهاى دیگر به اروپا انتقال یافت. در مجموع سرمایه دارى تجارى به روشهاى مختلف از طریق تاسیس کمپانىها و... در دو قرن امکان مىیابد که سرمایه را به غرب منتقل کند و زمینهى دورهى سرمیه دارى صنعتى را شکل دهد. وقتى ما به عنوان ایرانى با غرب ارتباط برقرار کردیم با مجموعهاى ارتباط پیدا کردیم که با ما تناسب قدرت نداشت واین بد اقبالى تاریخى ما بود! نمىخواهم سهم کارگزاران نالایق و... را انکار کنم. اما واقعیت تاریخى آن است که ما گرفتار بد اقبالى شدیم. در آن مقطع وقتى با تمدن غربى - از دوره قاجار و صفویه که دورهى ارتباطى متغیر بود و دورهى ارتباط ثابت - ارتباط برقرار کردیم، با غربى روبه رو شدیم مثل امریکاى فعلى که سلطه ى بىرقیب داشت و قدرت پیدا کرده بود وکانال هاى متعدد سلطه و اقتدار داشت. از این رو، وقتى که سلطه غرب به ایران آمد، تمام چیزهایى که می توانستبین قدرت و دانش ارتباط برقرار کند را نابود کرد و به نقطه ى رسیدیم که بازسازى علمى دشوار بود. تا در دوره صفویه در هر زمین خوردنى به سرعتبلند می شدیم، اما از زمان قاجار به بعد این زمین خوردن، بلند شدن ندارد. هر قدر مىخواهیم بلند شویم، مى بینیم اوضاع از جاى دیگر خراب است و اینجاست که گرفتار یک دورهى گسست طولانى علمى می شویم. حرکتهایى مثل تاسیس دارالفنون، دانشگاه و مؤسسات پژوهشى و... انجام می شود، ولى واقعیت این حرکتها - گرچه نمىخواهیم محصولات آن را انکار کنیم. طبیعى است که اگر همین هم نمى بود، شرایط بسیار بدترى را داشتیم - آیا در آن حد مؤثر بوده است که بتوانیم بگوییم ایستده ایم. حتى حرکت هم نه. بلکه سرپا ایستده ایم آیا به این نقطه رسیده ایم؟ دارالفنون با امید و آمال شکل می گیرد. امیرکبیر یکى از حرکتهایش تاسیس دارالفنون است که مجال به او نمىرسد و چند روز بعد از افتتاح دارالفنون به قتل مىرسد. دارالفنونى که بااین امید و آمال افتتاح می شود. بعد از چند دوره یکى از سیاحان غربى راجع به آن اینچنین تصویر می کند: «دارالفنون عملا شش ماه باز است، اغلب شاگردان تنبل هستند». این تحلیلى است که این سیاح یا سفیر غربى دارد. از لحاظ مالى هم به شدت ضعیف استیعنى مواجب مدرسه عقب مىماند. حقوق استاد دیر داده می شود. دانشجویش خوب اداره نمی شود. دارالفنونى که با امید و آرزو و آمال و در بوق و کرنا شکل می گیرد، در اواخر سلطنت ناصرالدینشاه چنین شرایطى دارد. دانشگاه تهران که 1312 یا 1313 تاسیس شده است. وضع بهترى در علم آفرینى ندارد نمىخواهیم تک ستاره ها، یا برخى خدمات را انکار کنیم، اما به عنوان جمعبندى و ره آورد، عرض می کنم دانشگاه تهران وقتى شکل می گیرد، طراح آن دکتر عیسى صدیق است که دانشجوى شیکاگو یا جاى دیگر است که تیمورتاش به عنوان وزیر دربار از او مىخواهد طرح دانشگاه را برایش بفرستد. او هم مىفرستد. همین صدیق وقتى که دانشگاه تهران راه مىافتد و خود او جزو عناصر اصلى تاسیس آن می شود، در کتاب یادگار عمرش اینطور می گوید: «از استاد خواهش و دعوت شد که کتب مهمى که مربوط به موضوع تدریس آنها باشد، ترجمه کند و براى انتشار آماده سازند». البته این که در آغاز فعالیت چقدر مجبور به ترجمه بودند بحث دیگرى است، ولى این مهم است که جرقه دانشگاه تهران با چنین دستورهایى صادر می شود که شما کتب درسى را ترجمه و عرضه کنید. به جاى تولید علم و تولید دانش، نگرش و قالببندى، ترجمهاى است که انتقال داده می شود. مسیر حرکت دانشگاه به جاى دانشسازى، تربیت معلم است. چیزهایى یاد بگیرند و به نسل بعدى منتقل کنند. از دارالفنون به بعد صد سال است که در حوزهى علم سرمایهگذارى کرده ایم ولو در حد کم، ولى این سرمایهگذارى چه جوابى داده است و علل کم بازدهى چه بوده است؟ نهادهاى صلب و ساختارهاى غیر منعطف در مجموعهى دانشگاهى ایجاد کرده ایم. این نهادها نه با گذشته آموزشى خودشان که مدارس علمیه و سنت آموزشى مرسوم جهان اسلام باشد، ارتباط داشتهاند و نه این که خودشان در بین خودشان استمرارى را تعقیب کرده اند. اینطور نبوده که دانشگاه صنعتى شریف استمرار دانشگاه تهران باشد. هر گاه با یک سرى از محدویتها برخورد کردیم به خاطر ساختار صلب ادارى ساختار دیگرى تاسیس کردیم. دانشگاه آزاد هم از لحاظ ساختار شبیه دانشگاه دولتى است و حالا ما مانده ایم چه مرکز علمى دیگرى تاسیس کنیم. ساختارهاى صلب بانیازها و اقتضائات و حرکت راهبردى همخوانى ندارد. ساختارهاى جدیدى هم که تاسیس شد، به سرعت دچار عدم انعطاف شدند. سیستم آموزش ما هم عملا از سیستم سنتى منقطع و جداست. مانتوانستیم یک گفتگوى مناسب بین سنتهاى آموزشى و امروزمان برقرار کنیم که در بحثبومى شدن علم قابل بررسى است. این که چرا نتوانستیم گفتگویى بین آموزش سنتى و علوم مدرن در ایران بیافرینیم - تا برسد به بحث همکارى - اختصاص به ارتباط بین آموزش سنتى و مدرن ندارد. در نهاد آموزشى مدرن هم گرفتار ساختارهاى غیر مرتبط شده ایم. دانشگاه تهران، شهید بهشتى و صنعتى شریف هیچ تعریف و ارتباطى بین خودشان برقرار نکرده اند. نکتهى دیگرى در خاتمهى عرایضم یادآور می شوم که در جنبش نرمافزارى و راهبرد ادارى، گاهى مسائل را با دیدگاه تزیینى و آرایشى دنبال می کنیم. در سال هاى اخیر یکى از مشکلات در کشور این است که علم را تنها یک شیئى تزئینى به حساب مىآورند، مشابه این که دلمان مىخواهد فوتبالمان اول باشد، مىخواهیم علممان هم اول باشد. اینها تزیینات اجتماعىاند، نه نیاز اجتماعى. به علم مانند زینت نگاه می کنیم نه هویت;از این رو، نوع مواجهه - چه در شکل فردى و چه در شکل اجتماعى - به مسالهى علم، یک مواجههى غیراساسى است;چون براى ما به عنوان عناصر هویتى نقشى ندارد. وقتى بحثى مثل نهضت نرمافزارى چه در شکل خرد و چه در شکل کلان داریم، نباید واژه ها رؤیا پردازانه و خیال گرایانه باشد. باید اعتقاد داشته باشیم توسعهى علم محور نیاز و مطلوب ما است. توسعهاى که ذات وهویت آن از علم نشات گرفته باشد. در دو دههى بعد از انقلاب، گفتمانها و استراتژىهاى متعدد در حل مسائل اجتماعى داشتهایم. این گفتمانهاى مختلف و نظرات متعدد با هم قابل جمع نمى باشند. باید اول دربارهى کلان قضیه و گفتمانى که مىخواهد استراتژى توسعهى علمى شود، تعیین تکلیف کنیم. گفتمان توسعهى ما چیست؟ به عنوان نمونه گفتمانى که مىخواهد به مشکلات روزمرهى اجتماعى بپردازد، چه مقدار با گفتمان «توسعهى علم» همخوانى دارد؟ گفتمانى که به مشکلات حاد اجتماعى از قبیل بیکارى، اشتغال و غیره مى پردازد، سرمایهى ملى را به حل این تنش اصلى اجتماعى معطوف می کند. اگر در این گفتمان، راهبرد این باشد که نباید صداى مردم درآید، پس سرمایه ها به سمتحل بحرانها و مسائل و مشکلات روزمره سوق داده می شود;آنگاه سهم پژوهش و توسعه در سطح کلان حتى با کشورهاى در مسیر توسعه هم قابل مقایسه نخواهد بود. دو سال است که وزارت علوم، تحقیقات و فناورى تشکیل شده است. وزارت علوم همان آموزش و پرورش است که عده اى درس مىخوانند. سهم علم و توسعه و پژوهش کجا است؟ وقتى در فرانسه و ایتالیا وزارت علم و تکنولوژى و در چین کمیسیون دولتى پژوهش وجود دارد که همهى امور را در راستاى پژوهش ساماندهى می کنند، کشور ما در زمینه پشتوانه هاى پژوهش، تحقیق و ساختار علمى چه کرده است؟ اینها به خاطر چیست؟ ممکن است این گفتمانهاى در عرض هم، افکار عام را اقناع کند ولى کسانى که آگاهى دارند، مى دانند که اینها با همدیگر قابل جمع نیستند و به یک سیاست واحد تبدیل نمی شود. مهمترین مساله اجتماعى این است که باید به اجماع همگانى در استراتژى علم و توسعه برسیم. آیا واقعا مسالهى اصلى این ستیا نیست؟ امروزه علم مدرن یک پدیدهى اتفاقى نیست. شاید پانصد سال قبل نظریهسازى پدیده اى اتفاقى بود مثل داستان نیوتن، ولى امروز علم پدیده اى برنامهریزى شده است. علم امروز فردى نیست جمعى است. در قرون میانى ملاصدرا حق داشت و می توانست در انزوا در کهک به یک نظریه دستیابد، ولى امروز علم پدیده اى جمعى و گران است. قبلا یک محقق چند کتاب را مطالعه و بررسى می کرد و به یک نظریه دست مىیافت، ولى امروز علم پدیده اى است که هم در علوم طبیعى و محض و هم در علوم انسانى و فلسفى، پشتوانه لازم دارد. امروز دنیا وارد دورهى ابر علمها شده است. یک کشور به تنهایى نمی تواند برخى حوزه ها را در نوردد. در این شرایط باید به سمت زیر ساختها و از زیر ساختها به ساختارها و از ساختارها به سمت ره هاى عملیاتى حرکت کنیم. اگر پیشبرد علم مطرح است چه امکاناتى مىخواهد و ره هاى وقوع آن کدام است؟ توسعهى علمى را بر چه مبنایى مىخواهیم قرار دهیم؟ آیا قبول کرده ایم گفتمان توسعهى علم محور داشته باشیم؟ اگر قبول کرده ایم اقتضائات، ملزومات و پیامدهاى آن چیست؟ ان شاء الله این بحثها مقدمهاى شود براى بحثهاى خاصتر و تخصصى تر که سختبه آن محتاجیم! پى نوشتها: 1. این مقاله، برگرفته از سخنرانى حجت الاسلام صالحى دربارهى نهضت تولید علم است که تقدیم خوانندگان گرامى می شود. 2. همین جا عرض کنم که جریانهاى اصلاحگر جهان عرب در صد سال اخیر در دو فضاى اصلى حرکت می کنند. برخى نگه ها اعتزالى هستند و تفکر معتزله را احیا می کنند. و برخى با نگه هاى سطحى گرایانه اهل حدیث هستند. نکته: محدودیت عقلگرایى افول علمى ایران جهان اسلام نامه ى رهبر معظم انقلاب رابطه ى قدرت دانش نظامیه ها منبع: ماهنامه پیام حوزه، شماره 37 |