به خدا که چند آنی که چندانم تو را به نوشتن میخواهم و لیک تا الهام خدای تو مرا نخواند ، تو را چگونه توانم نوشت که عشق تو زبانی نبوده که به زبان در آید که حتی سکوت های من نیز در مدح هر سخن و سکوتت سرشار از سخنند که از وقتی تو رفتی من برای اولین بارغم را کشف کردم و رنج تنهایی و بی همدمی را کشیدم و چشیدم و اگر نباشد استواری قلبی به ایمان همانا عظمت فراق تو را تنها مگر دلی به عظمت عشق تاب آورد ! که باز اگر دل دلیل است آورده ام و اگر رنگ چهره حجت است و مخبر از سرّ درون ، آن نیز هویداست که مپنداری رنگ گرسنگی و روزگی است که زردی رویم ، زری است که با آن سرخی روی تو را از بازار آسمانی کساد ناپذیر و فناناپذیر عشق خریده ام ، همان بازاری کز هزاران ستاره اش تنها یکی مشتری است ! هر چند نمیدانم باور میکنی اصلا ای یگانه باورمن که در این جهان ناباوری ها ، وقتی تو نمیگویی تنها غم است که با من میگوید و وقتی تو سخن میگویی این درد است که در دم از من فراموش میشود و وقتی به تو می اندیشم این خدایت است که دریا دریا درمی یابم همو که بر لوح ساده قلب من جز حدیث آرزومندی تو ننوشته است که آن زیبای زیبا آفرین همیشه زیباترین را می نویسد بخصوص بر صحیفه قلب ها . از خوابت گفتی ، از آن فروغ همیشه درخشان ، که همیشه شب ترین لحظه هایم را روشن ترین ستاره امید بوده است که حیاتم بر باد اگر تعبیرخواب عشق تو را در حیات با چیزی سودا کنم که در شرح گهواره آغوش تو ، اگر از گهواره تا گور گویم و گویند راه عبث پویم باز تو همان احساس ناب احسان شده از چکیده احساس های من یعنی طبیب طیّب منی که جای نام تو را بر لب جز آه نمیگیرد و اگر بنا شود حیات را بی تو بسر برم ، کام تشنه به محبت آهوان غریبستان خیالم را جز سیر سیل وار اشک های بی پایان آبی نخواهد بود .... و بعد از منت پرسیدی که من چه باشم تا که باشم ؟ هر چه هست تو هستی که این تو نیستی که هستی بلکه هستی من است که توست که هستی تو به هستی عشق است و هستی من به هستی توست ؛ تویی که نمونه ای از عشق نیستی که عشقی نمونه ای ، نمونه حرف های چون منی در وصف چون تویی که من نیز خواب را اگر خواهانم برای آنکه رؤیای شیرینی چون تو را ببینم و اگر بیدارم برای آنکه بیداریت را به خدمت برخیزم اما افسوس که زمان برای زیادی ها چه زیاد است وبرای آنانکه بودنشان تا مرز نبودن کم ، چقدر کم و خوبان چه دیر می آیند و چه زود میروند که اگر شبی خواب مرگ تو را هم می دیدم ، دیگر یک چشم بهم زدن چشم به دنیا باز نمی گشتم و شاید تنها خوبی دنیا این است که خوبان را از عرصه گاه ناخوب خود میبرد و چقدر تاسّف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مؤمنیم که من هم چون تو محتاجم به دعا چنان که تشنه به آب و مشتاقم به تو چنان که آب به تشنه که بی تو در کویرم ، از بیهوده گردیها به زنجیرم ، بازیچه امواج تقدیرم ... |